فعالیتهای اجتماعی ایرانیان خارج از کشور
چند وقت پیش مطلبی را خوندم که به دلم نشست و حیفم اومد که درباره آن چیزی ننویسم. مطلب از این قرار بود:
"روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد."
اما این حکایت، حکایت ما ایرانیان خارج از کشور است. حتما دوستان مهاجر قبول دارند که کامیونیتیهای ایرانیان در خارج از کشور به طور عام و در سیدنی به طور خاص چندان پایگاه اجتماعی قوی مثل سایر ملیتها ندارند. در حالی که تعداد قابل توجهی از ایرانیان (حدود 25000 نفر) در استرالیا زندگی می کنند اما در فعالیتهای اجتماعی حضور چشمگیری ندارند. شاید این از بیماری دیرینه ما در کارهای گروهی نشات گرفته باشد که همواره به صورت انفرادی درخشان بوده ایم اما قادر نیستیم یک حرکت گروهی موفق داشته باشیم.
حتی کسانی هم که پیش قدم می شوند و می خواهند کاری در این زمینه آغاز کنند عملا با عدم استقبال سایر هموطنان مواجه می شوند. ما ایرانیها عادت داریم به جای اینکه به هم کمک کنیم و پله های ترقی دیگران بشویم، گاها" با حسادت و یا بدبینی سنگ راهشان میشویم. غافل از اینکه این سنگها در آینده به کفشهای خودمان هم آسیب خواهند زد.
در سالهای اخیر بیشتر مهاجران از قشر تحصیل کرده و مجرب هستند که در پی سرخوردگی از عدم شایسته سالاری در کشورمان ایران، اقدام به مهاجرت کرده اند و همواره تعداد آنها در حال افزایش است. فرض کنید که اگر جامعه ایرانی ساختار یافته و کارآمدی داشتیم که بتوانند تازه واردها را در بدو ورود راهنمایی و حمایت معنوی کنند چقدر در انرژی و وقت صرفه جویی می شد و چقدر از استرسهای اولیه کاسته میشد. سوال اینجاست که چرا هموطن من باید همه راهها و مشکلات را به تنهایی تجربه کند و نتواند از تجارب و راه حلهای آزموده شده دیگران استفاده بهینه بکند؟ آیا نمی شود گروههای تخصصی نظیر IT داشته باشیم که متخصصین تازه وارد جویای کار را راهنمایی و تحت پوشش قرار دهد و حتی در یافتن فرصتهای شغلی به آنها کمک کند؟ با وجود شبکه های سایبر اجتماعی نظیر فیس بوک به راحتی می توان این جوامع تخصصی را تشکیل داد و اعضای آن را دور هم جمع کرد.
اما همه اینها نیاز به یک اگر بزرگ دارد و آن اینکه روحیه و فرهنگ همکاری خود را ارتقا بدهیم و از خودخواهی ها و تنگ نظریهایمان بکاهیم. کاری که تا به حال موفق به انجام دادن آن نشده ایم.
قطعا پرداختن به این مساله نیاز به کالبدشکافی اجتماعی بیشتری است که در یک پست نمی گنجد. این تنها اشاره کوچکی بود به نیاز بزرگی که امیدوارم سرآغاز مطالب روشنگر و راهگشا از سایر وبلاگ نویسان عزیز باشد. خوشحال می شوم که نظرات سایر دوستان مهاجر را هم در این مورد بدانم.