تولدی دیگر...

مطلب جدید علی آنقدر شیرین و زیبا بود که خواستم تولد سورن کوچولوی دوست داشتنی را به رسم وبلاگی تبریک گفته باشم. ضمن تحسین خلاقیت به کار گرفته شده در انتخاب این تصویر، باید اعتراف کنم که یکی از زیباترین و دوست داشتنی ترین تصاویری است که امسال دیده ام. 

سورن جان، تولدت مبارک :)

یک سال گذشت...

به همین راحتی ...

 انگار همین دیروز بود ...

 

فعالیتهای اجتماعی ایرانیان خارج از کشور

چند وقت پیش مطلبی را خوندم که به دلم نشست و حیفم اومد که درباره آن چیزی ننویسم. مطلب از این قرار بود:


"روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد."


اما این حکایت، حکایت ما ایرانیان خارج از کشور است. حتما دوستان مهاجر قبول دارند که کامیونیتیهای ایرانیان در خارج از کشور به طور عام و در سیدنی به طور خاص چندان پایگاه اجتماعی قوی مثل سایر ملیتها ندارند. در حالی که تعداد قابل توجهی از ایرانیان (حدود 25000 نفر)  در استرالیا زندگی می کنند اما در فعالیتهای اجتماعی حضور چشمگیری ندارند. شاید این از بیماری دیرینه ما در کارهای گروهی نشات گرفته باشد که همواره به صورت انفرادی درخشان بوده ایم اما قادر نیستیم یک حرکت گروهی موفق داشته باشیم. 

حتی کسانی هم که پیش قدم می شوند و می خواهند کاری در این زمینه آغاز کنند عملا با عدم استقبال سایر هموطنان مواجه می شوند. ما ایرانیها عادت داریم به جای اینکه به هم کمک کنیم و پله های ترقی دیگران بشویم، گاها" با حسادت و یا بدبینی سنگ راهشان میشویم. غافل از اینکه این سنگها در آینده به کفشهای خودمان هم آسیب خواهند زد. 

در سالهای اخیر بیشتر مهاجران از قشر تحصیل کرده و مجرب هستند که در پی سرخوردگی از عدم شایسته سالاری در کشورمان ایران، اقدام به مهاجرت کرده اند و همواره تعداد آنها در حال افزایش است. فرض کنید که اگر جامعه ایرانی ساختار یافته و کارآمدی داشتیم که بتوانند تازه واردها را در بدو ورود راهنمایی و حمایت معنوی کنند چقدر در انرژی و وقت صرفه جویی می شد و چقدر از استرسهای اولیه کاسته میشد. سوال اینجاست که چرا هموطن من باید همه راهها و مشکلات را به تنهایی تجربه کند و نتواند از تجارب و راه حلهای آزموده شده دیگران استفاده بهینه بکند؟ آیا نمی شود گروههای تخصصی نظیر IT داشته باشیم که متخصصین تازه وارد جویای کار را راهنمایی و تحت پوشش قرار دهد و حتی در یافتن فرصتهای شغلی به آنها کمک کند؟ با وجود شبکه های سایبر اجتماعی نظیر فیس بوک به راحتی می توان این جوامع تخصصی را تشکیل داد و اعضای آن را دور هم جمع کرد. 

اما همه اینها نیاز به یک اگر بزرگ دارد و آن اینکه روحیه و فرهنگ همکاری خود را ارتقا بدهیم و از خودخواهی ها و تنگ نظریهایمان بکاهیم. کاری که تا به حال موفق به انجام دادن آن نشده ایم.

قطعا پرداختن به این مساله نیاز به کالبدشکافی اجتماعی بیشتری است که در یک پست نمی گنجد. این تنها اشاره کوچکی بود به نیاز بزرگی که امیدوارم سرآغاز مطالب روشنگر و راهگشا از سایر وبلاگ نویسان عزیز باشد. خوشحال می شوم که نظرات سایر دوستان مهاجر را هم در این مورد بدانم. 


ساحل بهانه ایست، رفتن رسیدن است

پست قبلی ام شبهاتی را در برخی دوستان ایجاد کرده بود که لازم می دانم توضیحاتی بدهم. دوست ندارم مطالبم باعث شک و دودلی در کسانی شود که می خواهند قدم در راهی بگذارند که من ۲ ماه قبل گذاشته ام. برای همین لازم میدونم این پست را کاملا متفاوت از سبک نوشته های قبلی ام بنویسم.

در زندگی برخی لحظات است که با هیچ جمله ای نمی توان به بیان آنها پرداخت و شاید توضیح ندادن بهترین توضیح برای آن باشد. باید اقرار کنم که موج سینوسی که برخی از دوستان مهاجر در مورد آن اشاره کرده بودند و من تنها وانمود به درک آن می کردم، سراغ من هم آمده بود و حالا میتونم بگم با تمام وجود درکش کرده ام! موجی که پست قبلی ام را تبدیل به یکسری کلمات منقطع کرد.

اما میخواهم یکبار دیگر به خود یاد آوری کنم تمام هزینه هایی که امروز پرداخت می کنم برای رهایی از جهنم تردید بین ماندن و رفتن بود که آفت روحم شده بود و تصمیم به رفتن، پایان این تردید بود. مهاجرت تنها ترک وطن نبود بلکه ترک همه آن رخوت و سستی هایی بود که گریبانگیر لحظه لحظه زندگی ام شده بودند. انصراف از رفتن چاره کار نبود. مطمئنم قدم در راه درستی گذاشته ام که صرف نظر از نتیجه آن، مرا یکبار دیگر به خودم ثابت خواهد کرد. مگر نه اینست که به قول سهراب سپهری عزیز، زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد؟ خود را به زمین انداخته ام که دوباره برخواستن را تمرین کنم و چون برخیزم بلندتر از قبل قد خواهم کشید. توکل تنها توشه راهم خواهد بود و تلاش تنها سرمایه زندگی جدیدم .

قطعا باز هم این موج غریب به سراغم خواهد آمد اما قایق ایمانم محکمتر از آنست که با آن بشکند و بادبانهای اشتیاقم را برافراشته تر از قبل خواهم کرد و به سوی ساحل موفقیت خواهم راند...

 

تا حالا این مدلی متن ننوشته بودم!! فکر کنم الان بهتر شده ام. شما چطور؟ :) 

 

پریشان نامه

بدون شرح!

ترس ... هیجان ... خداحافظی ... اشک ... لبخند ... پرواز ... سیدنی ... دوست .... سبز ... نسیم ... لبخند ... هم وطن ... بانک ... تلفن ... کارت درمانی ... زبان ... لهجه ... غصه ... حجاب ... عکاسی ... زبان ... ایران .. انتخابات ... نفرت ... فریاد ... خون ... اینترنت ... سرکوب ... افسرده ... اجاره ... سرما ... رطوبت ... همسایه ... پول ... زبان ... کار ... کار ...هزینه ... سرما ... سنگ ... دکتر ... زبان ... کنسرت گوگوش .... کلیه ... رطوبت ... دوست .... خانواده ... همسایه .... کار ... رزومه .... مصاحبه ... امتحان ... گواهینامه رانندگی ... کلاس زبان ... دانشگاه ... کار ... زبان ... ایران ... ۱۸ تیر ... هزینه .... شمارش معکوس ... کار ... کار ... کار ... کار ... کار .... کار ... التماس دعا

شمارش معکوس

فکر نمی کردم که روزهای آخر مانده به آغاز هجرت اینقدر التهاب آور و پر مشغله باشد. شاید مهمترین مساله در این روزها مشغولیت ذهنی ناشی از نحوه مواجهه شدن با ناشناخته ها باشد. حالا که این شمارش معکوس هم برای من و همسرم آغاز شده اند و دقیقا یک ماه دیگر پرواز می کنیم وقت آزاد چندانی برایم نمانده است تا به نوشتن مطالب جدید در وبلاگ بپردازم. چون هدفم از ایجاد این وبلاگ بیشتر اطلاع رسانی بوده است، برای نوشتن درست مطالب نیاز به یک فکر آرام دارم که یافت می نشود. برای همین از خوانندگان عزیر درخواست دارم که پوزش من را به علت طولانی شدن فاصله بین مطالب بپذیرند. برامون دعا کنید تا این مرحله را به سلامت پشت سر بگذاریم. هر چند می دانم که در مراحل بعدی مشکلات بیشتر خواهند شد. ما فعلا در صد سال اول زندگی هستیم که سخت است!
مهمترین تجربه ای که می توانم از این مرحله به شما انتقال بدهم اینست که کارهایتان از قبیل خرید را به روزهای آخر نگذارید و طوری برنامه ریزی کنید که حداقل ماه آخر را مجبور نشید مثل من به خاطر مشکلات مالی سر کار برید. بعدا به تفصیل در مورد مسائل این مرحله خواهم نوشت.

سال نو مبارک

بالاخره امسال هم با تمام فراز و نشیبهاش داره به آخرین لحظاتش نزدیک میشه و چیزی حدود ۳۹ ساعت دیگه وارد سال جدید میشیم.سالی که برای من و همسرم آغاز تجربیات جدید و لحظات پر التهاب خواهد بود. در این واپسین روزهای اسفند برای همه شما و خودمان آرزوی عاقبت بخیری می کنم و امیدوارم سالهای پیش رو، سالهای نزدیک شدن به اهداف عالیه مان باشد. من به همراه همسر گرامی قصد مسافرت ۱۰ روزه داریم و در این مدت بعید می دونم به اینترنت دسترسی داشته باشم. پس وعده ما تا ۱۰ روز دیگر.

در اینجا می خوام شما را میهمان متن ترانه ای بکنم که اخیرا شنیده ام و خیلی به دلم نشسته. فکر می کنم هماهنگی جالبی با احوالات این روزهای ما داشته باشد.

در روزهای آخر اسفند

در نیم روز روشن

وقتی بنفشه ها را

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

در جعبه های کوچک چوبین جای میدهند

جوی هزار

زمزمه درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش آدمی

وطنش را همچون بنفشه ها

می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

در روشنایی باران

در آفتاب پاک

در روزهای آخر اسفند...

 

لینک ترانه :

http://www.esnips.com/doc/fb8583b3-f82c-4ad2-be35-77eac4216c2b/Kooche-banafsheha

سرآغاز سخن

به نام دوست

نوشتن همیشه سخت ترین کار برای من بوده است و آغاز کلام مشکلترین مرحله آن. دوست دارم ساده بنویسم اما بنویسم. شاید در آغاز سفری به دوردست ها شما را در کنار شادیها و غصه های راه احساس کنم.

الان که اولین پستم را مینویسم حدود سه ماه است که ویزای اقامتمان را در استرالیا دریافت کرده ایم و تا دو ماه دیگر عازم هستیم. وبلاگهای زیادی از مهاجرین به استرالیا وجود دارند که هر یک از یک دریچه خاطرات و تجارب خود را ثبت می کنند. فکر کردم که هر نگاهی به نوبه خود می تواند زاویه جدیدی را به روی خوانندگان باز کند و با همین فکر می خواهم دیدگاهای شخصی خود را منتقل کنم. در پستهای بعدی یک مقدار فلش بک می زنم و تجاربی را که تا حال داشته ام بازگو می کنم تا شاید کمک به کسانی که در آغاز این راه هستند باشد.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

با تشکر

محمدرضا